نازنیـــــــــن اینجا نبودی ! خاطرت آسوده بود
این همه جای تو خالی ! شاعرت آسوده بود؟

روز تشییــــــــع دلم پس لرزه هایت بود ومن
پشـــــــــــت من لرزید اما ظاهرت آسوده بود

گاه می آیم ســــــــراغت !خواب گر یاری کند
شک نکن بانو که چشم ساحرت آسوده بود

یک شب از دنیای حالم رد شدی از کوچه ای
صحــــــــــنه خالی بود اما کرکرت آسوده بود

بی وفایی را چشیــــــــدم در وفا زندانی ام
این که آزادی نـــــــــــدارم خاطرت آسوده بود

گر خطا رفتــــــــی دعا کردم چرا رنجیده ای
رنج این دنیاســــــت زخم آخرت آسوده بود

در قلمـــــــروی نگاهم پاسبا نی می کنم
تا حلــــــول ماه چشمت زائرت آسوده بود